دردم از یار است و درمان نیز هم
خدایا حرفمو چطوری برات بفرستم که بخونی جایی را ندارم جز این وبلاگ صدام بلند تر از این نیست ولی تو شنونده ای خدای کمک
|
د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام) می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند . ( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد . ( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی . ( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . ( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست . ( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام . ( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری . ( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد . ( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی | |||
|
|
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.)کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم) خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟ اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی)کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد. فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یه سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی مادر مهربونم دوستت دارم به وسعت قلب پاکت... دوستان عزیزم سال جدید را برایتان پر از رضایت قلبی و سلامت جسمی آرزو می کنم از بهار درس های زیادی میشه گرفت یادمون نره که خیلی عمر طولانی نداریم پس باید به بهترین نحو از این مدت کوتاه استفاده کنیم . سال نو مبارک
| |||
|
مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین .
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
یکی بود یکی نبود زیر این چرخ کبود یه جنگلی بود سبز سبز با یه عالمه درخت و یه رودخونه
هر روز یه هیزمشکن راه میفتادو میرفت به سراغ شاخ و برگهای پیر صدای تبرش برای همه
آشنا و دوستداشتنی بود چون اون درختهایی رو میانداخت که برای جنگل اضافی و مضر بود.
یه روزی از این روزا شکارچی صدایی شنید از پشت سر.برگشت..شیر بود.قبلا هم اون رو
دیده بود.همیشه آروم از کنار هم رد میشدند با یک نگاه عمیق.
اما اون روز شیر اون شیر سابق نبود.خشم سرتاپایش را گرفته بود.مغرورتر از همیشه..
عصبانیت و سردی در صورتش فریاد میزد.هیزمشکن هیچ نگفت.شیر غرید و غرید.باز هم
هیزمشکن آرام اورا نگریست.سعی کرد که آرامش کند اما نتوانست.شیر هر لحظه با خشم
بیشتری به سمت او گام برمیداشت.ناگهان جهشی کرد به سمت او..سرد و بی احساس
گویی هیچگاه این تبر به دست آشنا را ندیده است..غریبه غریب.
هیزمشکن از جهش شیر بر زمین خورد.تبرش بر صورت شیر اصابت کرد و ...
یکی بود یکی نبود یه شیری بود با یه زخم تازه روی صورتش.شیر رفت.هیزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالی که در تمامی مسیر چشمش به تیغه براق تبر بود.به فکر
شیر شبها را سپری میکرد و با یادش روزها راهی جنگل میشد.زمانی گذشت...
یکی بود یکی نبود یه روزی بود از این روزا.هیزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسی آشنا.شیر
در آن سمت رودخانه بود و هیزمشکن در سمتی دگر.لبخند بر روی صورتش نشست اما شیر
فقط او را نگریست.هیزمشکن کوتاه نیامد از میان آب گذر کرد تا به شیر رسید.
ـــ«چه قدر دیر آمدی..خوشحالم جای زخمت دیگر وجود ندارد..باز هم زیبایی»
ـــ«ای هیزمشکن زخمی که بر صورتم نهادی رفت که رفت اما زخمی که دراین جا گذاشتی
برای همیشه باقی خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هیزمشکن باز هم با جامه ای خیس به سمت دیگر رودخانه
حرکت کرد بی آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مینگرد و با صدای
بیصدایی فریاد برمیاورد که:«نرو..بمان ای هیزمشکن.»
هیزمشکن رفت.دیگر بانگ ضربه های تبرش را کسی نشنید.شاید که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها میگویند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتی که قطره
اشکش بر روی خون شیر چکید خود نیز به شیر دیگری تبدیل شد.ماده شیری که هرروز بر لب
رودخانه میرفت وبر آن سو نگاهی میکرد و بازمیگشت.شیر نر وقتی که او میرفت از پشت
درختها بیرون میامد و از دور او را مینگریست.
او فکرش را هم نمیکرد که به جز هیزمشکن بتواند عاشق موجودی دیگر شود و حال...
انتهای قصه مکتوب نشده اما ای کاش که شیر میدانست زخمی که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.ای کاش که میدانست هیزمشکن ترسیده بود از فریادش
خشمش و سردیش.رودخانه ای که مرزی است میان دو عشق.دو دیار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذارید تا هیچگاه احساس نکنید که زخمی از عزیزترینتان بر دل دارید))

ای کاش کسی بود تا به شیر میگفت این شیر ماده که عاشقانه انتظار دیدارش را میکشی
همان هیزمشکنی است که روزی دوستش میداشتی...
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات
مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او
را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می
تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!!